وقتی که از خواب پا میشم مثل یه غنچه وا میشم
سلام به همه دوستای خوبی که من والیانا در این دنیای مجازی با هاشون دوست شدیم . دوستای عزیزم امروز اولین سالگرد وبلاگ شیطون بلای خونه ماست ! وما از بلاگفا خداحافظی می کنیم وبه خونه جدیدمون میریم ومنتظریم در خونه جدیدمون همتون رو زیارت کنیم حتی بیشتر از قبل بلاگفای عزیز صاحبخونه خوبی بودی ولی ما هم تنوع طلبیم میریم تا تجربه کنیم ..... میلاد امام رضا (ع) امامی که هم دوست داشت دشمنانش رو راضی نگه داشته باشه هم دوستانش رو مبارک دختر عزیزم فکر نکن روز دختر رو یادم رفته بود واینجا برات چیزی ثبت نکردم بدون که من به داشتن این رحمتی که خدا به من هدیه کرد روزها شکر گذارم ودنیای دخترانه ات را می پرستم واز تو موجود لطیف زندگیم عاشقانه نگهداری میکنم پنج شنبه چه روز خوبی بود با تمام علاقه وشور وشوق راهی شدم ولی متاسفانه الیانا خسته بود ولجباز از لباس پوشیدنش شروع کرد به ایراد گرفتن واشک ریختن منهم میدونستم که چون نخوابیده وخسته است کاری بهش نداشتم واجازه دادم طبق سلیقه خودش لباسش رو بپوشه تا هم خودش آروم باشه هم اون روزخوب رو به بدی نگذرونیم وقتی وارد محوطه بیرون تالار شدم اول از همه چشمم به هستی جون خورد قربونش برم که پوست صورتش همرنگ لباسش شده بودکه رفتم پیشش ومامانشون رو زیارت کردم نوشن عزیز که بسیار خانوم وبا وقار بودند همراهشون مامان پریسای عزیزم رو هم دیدم که از آشناییشون خوشحال شدم. بعد یه پسر شیطون وشیرین ودوست داشتنی که معرف حضور خیلی هاست رو دیدم و لپش رو کشیدم وازش پرسیدم پس کو امیر شهیاد اونجا پرنیان بلاچه و فاطمه جون که من عاشق این دختر خاله های نازنین هستم رو هم دیدم که به همراه مامانهای دوست داشتنیشون اومده بودند نمیدونم چرا بعضی از بچه ها رو نمیشناختم ووقتی از مامانشون میپرسیدم اسم فرشته مهربونشون چیه تازه یادم میومد الهی قربونشون برم بعدش از صورت ماه سهند جون که دیدمش پی یه صورت شبیه به خودش گشتم ومامان مهربونشون رو پیدا کردم واقعا مامان دوست داشتنی وبا محبتی بودند لبخند زیباش صورت ماهش رو زیبا تر میکرد یه مامان خنده رو وخوش اخلاق وسطای برنامه هستی جوجو با مامان عزیزشون دیدم که خیلی خیلی ذوقیدم وکلی هم هستی خوش ژست رو نازش میکردم تا بهش میگفتند می خوایم عکس بگیریم دستاش رو میذاشت زیر صورت ماهش خیلی هم شبیه به مامانش بود هستی جو جو ی من والیانا خسته اونجا عسل رو دیدم وندا رو دیدم هوچهر رو دیدم دیبا وپرند رودیدم وای دیگه کیو دیدم چقدر خشحال بودم ولی.... اونجا یکی رو ندیدم یه مامان مهربون یه مامان با محبت یه مامان که اول وآخر هر چی مامان خوبه یه مامان که من به عشق دیدن روی ماه اون اومده بودم هاله عزیزم واقعا جات خالی بود نازنینم و ارشیای گلم که خاله هی قربونش میره نبود سحر جونم جای شما هم خیلی خالی بود واینکه وقتی برگشتیم بابا احمد یادش اومد که چرا لوح تندیس رو براش نگرفتی ومن در اون لحظه زدم تو سر خودم که ای دل غافل چرا یادم رفت وخیلی افسوس خوردم ببخشید برنامشون .................... خیلی برنامه نبود خب به قول خانم بهاره رهنمای پر انرژی امیروز همه چی یهویی وواقعا سورپرایزه همیشه یه چیزای دست به دست هم میده تا خوب پیش نره به هر حال مجریان عزیز خیلی مراسم رو گرم کردند و نذاشتند همینطور یخ زده بمونه مخصوصا بهاره رهنمای عزیز با خوندن شعر زیبایی از خودش (قسمتی ) شب من با رویای از تو آغاز میشود با رویایی زنی که آخرین پلک را میزند وبه خواب میرود وخواب میبیند که روز بعد را هم با تو آغاز میکند اونجا از الهام پاوه نژاد عزیز هم به خاطر وبلاگ مادرانه اش دعوت کردند که برای دخترش کردیا می نویسد واونهم به یه جمله زیبا از کتاب شازده کوچولو اشاره کرد که ما انسانها در عصر تنهایی بسر میبریم با وجود اینهمه آدمهای دور وبرمون اونجا با خانم پولاد زاده عزیز آشنا شدم . موقع نظر سنجی من با اینکه اصلا دوست نداشتم اینطور بشه وخود هاله عزیزم حضور داشته باشه وازشون برای وبلاگ مادرانه اش برای ارشیا گلی تقدیر بشه وهیچکس هم به جای اون نمیشه رفتم وجایزشو رو گرفتم اول اسم ارشیا جانم رو گفتند ومن از همین جا به ارشیای گلم تبریک میگم وبه مادر عزیزش بیشتر تبریک میگم که با محبت که به همه داره وعلاقه ای که برای ثبت روزهای زندگی پسرش تبریک میگم هاله عزیزم امیدوارم شاهد موفقیتهای بیشتر شما دوست عزیز وپسر گلت باشیم . پنج نفر برتر تا اونجا که یادم میاد این دوستان عزیز بودند : ارشیا گلی تبریک بیکران برای پسرنازنین ومادر بی نظیرش هستی جون نوشین عزیز تبریک مخصوص برای اینکه شما تنها وبلاگ برتری بودی که برای دختر نازنینت مینوشتی وبه وجود دختر نازنین افتخار کن . آرش وروجک آرزوی عزیز تبریک بسیار منو از اینطرف آبهای خلیج بپذیر یونا جون لیلی عزیزم امیدوارم شاهد موفقیتهای بیشتر شما ویونای عزیز باشم سامی عزیزبه شما دوست عزیزم هم تبریک میگم میرم ببینم کدوم بلاگی نازنینم به همتون تبریک میگم وامیدوارم روزی در موفقیتهای برتر خودشون شرکت کنیم وکنار هم جمع بشیم الیانا جون مامان هم لوح تقدیرشو دریافت کرد به همراه یک کادو از طرف خانوم پولاد زاده ولی هنوز نمیدونم چه رتبه ای رو در بین بعد از ۵ نفر برتر آوردیم . یونا اینجا .... یونا اونجا... یونا همه جا ولی نمیشد درست ازش عکس گرفت الیانا ونمیدونم این پسمل خوشتیپ اسمش چیه این خانومای خوشگل که معرف حضور همه هستند هستی جون این خانوم مجری یکی از برنامه های تلویزیونی هستند وندا جون هستی جون والیانا جون عاشق این صمیمیت معصومانه بچه ها هستم این دختر ناز(هانا) داره با خودش فکر میکنه این دوستای شیطون بلا از کجا پیداشون شده چه زود باهم ارتباط بر قرار کردند عسل کجا میتونید مهربونتر از قلب بچه ها پیدا کنید که به این زودی با هم مچ بشند خنده مستانه سر بدهند گرفتن عروسکها ی خوشگلشون از خانم پولاد زاده عزیز چه مشتاقند برای دیدن کادوهاشون بچه ها جونم هنوز هیچی نشده دلم برای تک تکتون تنگیده بوس از وبلاگ ارشیا گلی عزیزم با خبر شدم که نظر سنجی انتخاب بانوان برتر ومادران در بخش ویژه وبلاگهای مادرانی که برای فرزندانشان مینویسند رده بندی انجام خواهد شد. این نظر سنجی به مدت یک هفته است نتیجه اش هم در روز میلاد امام رضا (ع) اعلام خواهد شد حالا ببینیم که چند نفر ما رو دوست دارند واز خوندن وبلاگ الیانا خسته نمیشند اینهفته از جمعه تا حالا که دارم مینویسم ما اسباب کشی داشتیم والان تو اطاق پر از وسیله در کمال آرامش دارم آپ میکنم میدونم تنبلم واگه روی هم انباشته بشه دیگه دیگه ... الیانا واشکان جمعه با خاله رفتن برنامه فیتیله جمعیت خیلی زیاد بود و بی نظمی هم مثل همیشه من اصلا این برنامه هار ودوست ندارم وتا حالا شرکت نکردم .فقط به خاطر الیانا براش بلیط گرفتم تا با خاله واشکان بره . الیانا از جمعیت وسروصدا ترسید وبا دیدن مامورهای نیروی انتطامی به شدت وحشت کرد وشروع کرد به گریه ... بالاخره رفتن داخل ولی بهم گفت که اصلا دوست نداره دیگه توی این برنامه ها بره دوشنبه تولد دختر خاله من الهه بود تولدش رو دوباره تبریک میگم واندر احوالات خانه عوض کردن.نه اینکه دوروز اول کاملا جابجا نشده بودیم تو هر دو خونه میرفتیم ومیومدیم یه جا دوش میگرفتیم یه جا غذا میحوردیم عزیزم همون خونه دیگه کدوم آها یه خونمون برای خوابیدن وغذا یکی هم برای دوش گرفتن . حالا ول کن هم نیست بیرون که میریم میخوایم برگردیم میگه کدوم خونه می خوایم بریم واما خدا حافظی خیلی جالب الیانا .تو ماشین نشسته بودم وباباش رفته بود از سوپری نزدیک خونه قدیمیمون خرید کنه . یهو دیدم الیانا داره میگه :هی تقی سلام به همه دوستای مهربون الیانا ومامان الیانا به شکر خدا ودعای دوستان دخترگل من هر روز صبح تر وتمیز وتپل ومپل میره سر کلاسش خیلی با مسئولیت شده از مهد که میاد اصرار داره تکالیفش رو سریع انجام بده چند روز پیشا من بودم بیرون الیانا هم بود خونه مامانم وقتی که غروب شد بهم زنگ زدبا بغض بهم گفت مامان کجای من یه صفحه باید زبان تمرین کنم عاشق پاک کردن هی پاک میکنه دوباره مینویسه تمام حرکات ژیمناستیکش رو تو خونه انجام میده وهر بارمن باید بهش بگم نکن وتوضیح بدم برای چی نباید تو خونه انجام بده . خونه مامانم بودیم الیانا شروع کرده بود به خودنمایی وحرکت هی گفتم نکن نکن بعد یهو یه فکری به ذهنم رسید بهش گفتم دیگه کلاس ژیمناستیک تعطیل حتی تو مهد هم میگم بهت اجازه ندند که شرکت کنی . مکالمه بعد از اون الیانا :مامان ببخشید دیگه انجام نمیدم مامان :حرفش رو هم نزن . الیانا :زورته مگه الیانا : الیانا قهر ومیره داخل اتاق خالش خواهرم رفت با هاش حرف بزنه میگه میخوام اینجا تنها باشم برو بیرون در رو هم ببند وقتی بابام اومد خونه واز اونجا که عزیز دردونه بابام هست وهمیشه به جای الیانا ما دعوا میشیم بابایی:کو کجاست دخترم ....تو اتاقی الیانا ...چرا بابایی چرا تو اتاقی ... الیانا :می خوام تنها باشم بابایی :باشه زود بیا بیرون باشه . الیانا صدای پچ پچ ما رو شنید که داشتیم باب بابا درموردش حرف میزدیم . الیانا :خجالت بکشید با خالش رفته بود پارک بعد که داشت تاب میخورد دید ابرا دارند حرکت میکنند .از خالش پرسید چی اونا رو حرکت میده خالش هم گفت باد . موقع برگشتن وسط خیابون میایسته دستش رو به ابرا میکنه به خالش میگه نگاه کن ابرا دارند با باد میرند خدا هم داره با هاشون میره دیروز که از مهد داشتیم برمی گشتیم دست کرد تو جیبش ویتامینه اش رو در آورد .من شاخهام داشت در میومد بهش اخم کردم واعتراض ولی میگفت میدونی مامان من به خانم مربینشون دادم بهم گفت به بچه ها نشون نده میدونست که بچه گانه است چیزی بهم نگفت . به قول بابا احمد اگه حواسمون نباشه وقتی رفت کلاس اول با سرویس کامل آریشی میره ویتامینه هم ما برای لبش که پوسته میشه گرفتیم من به باباش گفتم چینی نباشه وقتی پدر بچه رفتند دارو خانه بخرند به خانوم فروشنده میگه چینی نباشه مامانم گفت چینی خوب نیست اینا کتابای فینگیلی ماست برنامه هفتگی الی کوچولو شنبه الفبا وقصه گویی قران ریاضی ۲ بهداشت یکشنبه الفبا ریاضی شمارش اعداد زبان نقاشی دوشنبه علوم ژیمناستیک نویسندگان کوچک موسیقی سه شنبه الفبا وقصه گویی ژیمناستیک زبان نقاشی چهارشنبه الفبا ریاضی قران موسیقی پنج شنبه شاهنامه خوانی- تست هوش مرور بر درس بازی الهی با یاد تو وبه یاری تو گاهی انسان در چه خیالی وفلک در چه خیال .... این هفته قرار بود الیانای گلم سر حال وشا صبح اول مهر بره آمادگی لباسهاش روآماده کنه لوازم تحریرش رو بخره وشب آروم بخوا تا صبح زود به موقع برسه ولی اینهفته الیانا روزهای خیلی بدی رو پشت سر گذاشت شنبه بعداز ظهر ش کمی کسل بودونق نق میزدوبازو هاش رو می خاروند . یکشنبه بعد از برگشت از جنگل وگرفتن دوش تمام بدنش قرمز شده بود همرا ه با خارش بردیمش دکتر و دکتر آمپول هیدرو کورتیزون وشربت هیدروکسی زین رو تجویز کرد به همراه پماد کالامین . ولی اون شب الیانا شب بدی روبه خاطر خارش پشت سر گذاشت دوشنبه بعد از ظهر الیانا تمام بدنش یعنی از سر تا نوک انگشتهای پاهاش کهیر های بزرگ ووحشتناک زده بود والیانا در تب می سوخت مجددا به دکتر مراجعه کردیم ودستور دادند آمپول بتا متازون وادامه هیدروکسی وگذاشتن پارچه خیس رو بدنش وسرد کردن هوای خونه دکترش اصرار بر این داره که الیانا به یه چیزی حساسیت نشون داده ودرجه حساسیتش هم خیلی بالاست خوشبختانه بعد از مصرف این ها تا بعد از ظهر روز بعد خیلی بهتر بودوبا هم رفتیم آمپولش رو زد بدون هیچ حرف وگریه ای الهی من قربونت برم ولی از بعد ا ظهر روز بعد تا صبح چهارشنبه الیانا وحشتناک شده بود شب چهارشنبه شب بسیار بدی رو پشت سر گذاشتم تمام چشمهای الیانا ورم کرده بود لباش اینقدر بزرگ شده بودند که به بینیش چسبیده بود بدنش خارش داشت تب داشت فقط خدا رو صدا میکردم وهمینطور تسبیح میزدم صبح چهارشنبه رفتیم آزمایشگاه و با کمی بغض آزمایش داد همه نگاش میکردند ار اینکه اینقده دخترم خانوم بوده واینکه هی م پرسیدند چشه چرا بدنش اینجوریه من در شرایطی که الیانا مریض میشه هیچ کنترل رفتاری ندارم وترجیحا سکوت میکردم گاهی باباش جواب میداد بعد اومدیم خونه مامانم ومجددا یه آمپول بتا متازون زد وشربت هیدروکسی رو خورد ولباسش رو پوشید وبردمش مهد . الهی دور ت بگردم چه برنامه هایی برای روز اول مهرت داشتم اشکال نداره گلم تو خوب شو هیچی مهم نیست توی مهد با دکتر الیانا روبرو شدم که پسرش رو آورده بود واون با مامانم شروع به صحبت کرد .وگفت نگران نباشید مهم ریه هاش هستند که من معاینه کردم وچیزی نگران کننده نیست اگر از نظر تنفسی مشکل پیدا کرد نگران کننده میشه .وحدود یک هفته طول میکشه اگه داروهاجواب نداد یه درمان دیگه ای رو شروع میکنیم .منتظر میشیم تا جواب آزمایش هاش بیاد من والیانا وباباش باهم با الیانا عکس انداختیم الهی قربونش برم لپاش گلی ورم کرده چشماش انگار زنبور زده بودند بهشون بعد از گرفتن فیلم وبرنامه هایی که تو مهدشون داشتم آوردمش خونه چون لباس زیاد اصلا براش خوب نبود ونباید جلوی نور خورشید باشه . به خاطر آمپولهایی که میزنه اشتهاش زیاد شده همش غذا میخواد . شما تا حالا یه دختر خانوم مثل دختر من که اینهمه خارش داشته باشه وفقط آروم روی پارچه نخی دراز بکشه وسکوت کنه دیدید فقط با نگاهش با من حرف میزنه وگاهی میگه مامان یخ میذاری یه جمله پر هیجانی که الیانا داشت این بود که میگفت سه شنه شب تا صبح به آسمون نگاه میکردم میترسیدم صبح شه من نتونم برم مهد وجا بمونم .اتفاقا دکتر گفت استرس وهیجان براش اصلا خوب نیست . یه جمله که اشک من وباباش رو در آورد :باباش داشت نازش میکرد وبراش شعر میخوند بهش میگه اینقده بهم نگو جوجه من که میدونم میمیرم خدا نکنه الهی من برات روزی صد بار بمیرم تو یه مو از سرت کم نشه خدایا من خیلی بی جنبه هستم تحمل هیچ شوخی رو در مورد الیانا ندارم خواهش میکنم درکم کن من خیلی بنده ضعیفی هستم میدونم که به من هدیه دادی ولی خواهش میکنم خواهش میکنم چشم از روش برندار ومنهم قول میدم درست از هدیه ات مواظبت کنم روز عید فطر فدای اون صورت پف آلودت بشم من ورودی مهد پانی دخترم اگر چه شروع روز اول رفتنت با این شرایط بود ولی آرزو میکنم در ادامه بهترین روزها رو در پیش داشته باشی .عزیزم سلامتی تو و صالح بودن تو برای من بهترین چیز است در دنیا امروز ما.برایت آرزوی موفقیت میکنم وشروع سال تحصلی رو بهت تبریک میگم. پ.ن داره بارون میباره اونهم چه بارونی .... بعدا نوشت :جواب آزمایش هیچ عفونتی رو نشون نداد خدا رو شکر ولی حساسیت زیاد دیده شده دعا کنید الیانا خیلی خارش داره سلام به همه دوستای باوفا ومهربون ............................................................................................ از شنبه تا به امروز که در خدمتتون هستم مریض بودم وامیدوارم خدا برای هیچ احد الناسی نیاره این مریضی منو .............................................................................................. از الطاف الیانا در دوران بیماری من روزی چند بار میرفت پایین از حاج علی برام خرید میکرد و4طبقه میومد بالا وهر بار همراه هر وسیله ای که قرار بود بخره یه چیزایی برای شکمش می خرید ............................................................................................... مردم بچه بزرگ میکنند دلسوزشون باشه بچه ما رو باش تعریف کردیم چی از آب در اومد بعد از نگاه خشمناک من وای مامان خدا نکنه تو رو خدا اینطوری نباش من دل ندارم ولی خداییش چند بارظرف شست ویکم تو کار های خونه کمکم کرد ............................................................................................ کلاس ژیمناستیکش دیروز تمام شد وشرع کلاس جدیدمیشه برای آبان ماه . ............................................................................................ عاشق شبکه جت ایکس شده که من هم بدم نیومده ............................................................................................ باباجانشان هم دوشنبه غروب اومدند وقتی باباش زنگ زد که 2ساعت دیگه خونه هستم پرید رفت لباسش رو عوض کرد موهاشو شونه کردکلی به خودش رسید خواهرم ازش پرسید حالا مگه چه خبر الیانا :واه عسلم داره میاد قربونش برم حالامن یک موجود بیمار دهن بسته افتاده روی مبل که عینهو معتادا که موادبهشون نرسیده باشند الان اومدیم فردا یعنی 26شهریور سالگرد عروسیمونه سلام جمعه گذشته الیانا با مربی ژیمناستیکش و نیروانا یکی از دوستای ژیمناستیکش به دریا کنار رفت وکلی شنا وبازی کردند وخوش گذروند وغروب برگشتند خونه . سه شنبه صبح بهم گفت که دل درد داره هر چی میگفتم مامان چرا نمی خوابی (آخه هی پلکهاش میومد پایین ولی به زور می خواست باز نگهشون داره؟) بهم گفت میخوام پشت سر بابا آب بریزم شما هم نخواب براش قران نگهدار باشه مامان الیانای بیمار اینهم پسر کوچولوی همسایمون تو رو خدا برای این کوچولو تو این شبها دعا کنید آخه طفلکی بیناییش فوق العاده ضعیفه ویکسری مشکلات دیگه داره که دارند روش آزمایشات انجام میدهند هنوز معلوم نیست چه بیماری داره پ.ن برای همه کوکان معصوم وبیمار وبرای همه مادرانی که منتظر یه هدیه آسمونی هستند وبرای سلامتی همه پدر ها ومادرها این شبها بهترین شبهاست برای دعا کردن التماس دعا الیانا تو تابستون حسابی بی خانمان بود چند شب پیش حالم خوب نبود وروی مبل نشسته بودم و صورتم هم تو مبل فرو کرده بودم الیانا :هیییییی خوش به حالتون مامان وبابا همیشه دارین عشق میکنید من وباباش : من :یعنی چی مامان الیانا :منو می خوابونید میشنین فیلم میبینید وبا هم آجیل ومیوه وبرگه زرد آلو می خورید .اصلا من بمیرم شما راحت بشید.دیگه تنها میشید راحته راحت من :عزیزم ما بدون تو زندگی نداریم عشق ما تویی زندگی من عجب دوره زمونه ای شده بچه جان عشق به اینه که ما میشینیم هله هوله (نیدونم درست نوشتم یانه )می خوریم الیانا:مامان می خوام بنویس بنویس کنم . یه صفحه میارم تا بنویسه .چند دقیقه بعد: الیانا:مامان اونایی که نوشتم کجا رفتند نمیدونم الیانا :حتما رفتند تو وبلاگم .خب حالا می خوام برم وبلاگ مامان ارشیا باهاش حرف بزنم الیانا دروصف سوپری محلمون :مامان دلم برای حاج علی میسوزه چرا اینقده لاغر شده شبیه به اسبایی که تو جنگل دیدم لاغر بودند پوست واستخون حالا بعد از این توصیف من باید کلی براش توضیح بدم که دروصف آدمها از این تشبیهات وجملات استفاده نکن وای نمیدونید این روزا چقدر توضیح دادن بعضی از کارها ی بد وخوب حرفای بد وخوب بعضی رفتارها برای الیانا برام سخت شده چون خیلی سوال پیچم میکنه ؟واقعا بعضی وقتا می مونم به عموش میگه برای چی نامزدیت دعوتمون نکردی همش تقصیر اون مادر بزرگته لطفا شماره ندید که اصلا دخترم قصد ازدواج نداره ستاره آی ستاره همچین دختری کی داره (این گفته یکی از خاله های وبلاگی الیانا بود یه وقت فکر نکنید از دخترم تعریف میکنم ) شب رفتیم نزدیکیهای گنجنامه یه پارک بزرگ بود واونجا چادر زدیم الیانا واشکان تا دلتون بخواد برای خودشون شیطنت میکردند صبح که خورشید بیرون میزد الیانا با صدای اشکان که از چادر خودشون میومد بیدار میشد وپیش به سوی اشکان پنج شنبه رفته بودیم گنجنامه الیانا واشکان اینقده آب بازی کردند که حسابی خیس خیس شده بودند واز بد ما جرا ماشین ما خراب شده بود پشت سرالیانا روی دیوار کتیبه گنجنامه برای الیانا از ابن سینا گفتم واز آثارش خیلی براش جالب بود بعد از نهار رفتیم هگمتانه وقتی براش توضح میدادم با علاقه تمام گوش میکرد .خصوصا این اسکلت هی می پرسید دستاش کجاست سرش کجاست ده بار پرسید اینقده خوب تو ذهنش مونده که دیشب داشتند از تلویزیون سکه نشون میدادند میگفت همونایی که من دیدیم قدیما استفاده میکردند تا اونجایی که روابط این واشکان خوب بود ما هیچ مشکلی در راه رفتنش نداشتیم ولی وقتی روابطشون تیره میشد میشد بلای جون بابا احمد شب رفتیم باباطاهر تا رسیدیم تعطیل شد ویه جمله تاریخی از مامور مگه چی داره می خواین ببینید همینه که از بیرون میبینید جمعه داشتیم بر میگشتیم تمام مدت انگار تو جهنم بودیم هوای گرم وفوق العاده بدی داشت تو مسیر پ.یه گله از دوستایی که بی معرفتند واومدند شمال وخبری ندادند میکنم که ما شمالیها خیلی مهمون نوازیم خوشحال میشدیم ببینیمتون ![]()
![]()
![]()

.
.
.
.
.![]()
؟یونا جون عزیزم رو میگم که یه مامان داره مهربون وخونگرم ودوست داشتنی
.(قبل اومدن به تالار باهاشون تلفنی صحبت کرده بودم ومتوجه شدم چقدر خونگرم وبا محبت هستند)
.وقتی بهشون سلام کردم فاطمه خیلی سنگین ومتین گفت سلام وپرنیان هم با تمام انرژی وناز واداش گفت سلام بوسیدمشون
.
.
.![]()
![]()
.![]()
.![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
.![]()
![]()
![]()
فاطمه نازنین
پرنیان بلاچه
الیانا شیطون![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
هستی
وندا
هوچهر ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()

![]()
.(فقط به خاطر مامورا)![]()
.طبق معمول الیانا خانوم با چاقو رقصیدن وکادوهار و با کمک خاله باز کردند
.
.وقتی مگفتیم بریم خونه الیانا میگفت کدوم خونمون (این کدوم خونمونش خیلی جالب بود )![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظ دلمون برات تنگ میشه یادش بخیر ![]()
![]()
![]()
الیانای من خوب شده ولی باید حتما پیگیری بشه که دلیل حساسیت چی بود .
.
.
(حالا همش یه صفحه باید حرف ای رو می نوشت )
پشت هم زنگ میزد تا منو کشوند خونه .
.![]()
.
(منظورش اینه مگه زوره هر چی تو بگی همونه )![]()
.اصلا من با هاتون حرف نمیزنم .
.
بهش قضیه رو گفتیم وبابام....![]()
سوتی ندید
من به بابایی نگفتم که شما با من چیکار کردید که دعواتون کنه
.
.
.
.
ببین مارکدار هست یانه باباش میگه اینقده روی کلمه چینی تاکید میکرد خانومه (پرسنل داروخانه)خنده اش گرفت
به همکارهاش اشاره زد که ببینید این نیم وجبی ازالان مارکدار سوا میکنه با ذوق وقتی برگشت میگفت مامان آلمانی خریدم
.![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
.
و تا صبح داشتیم بدنش رو خنک میکردیم همش هم این سوال رو می پرسید منو صبح میبرید مهد؟
.
.
.
.
.
.
.![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
من که نمی تونستم زیاد حرف بزنم اون هم حسابی حالش رو برد
. بعد از ظهر یکی از این روزا دیدم رفت وبرگشت خرید نکرد گفتم چی شده میگفت حاج علی خوابهه تازه ژست حاج علی خوابیده رو هم برام میومد وظاهرا دلش نیومد بیدارش کنه
.خواهرم میخواست کارهای آشپز خونه رو انجام بده بهش گفت برو بیدارش کن ومایع ظرفشویی اوه بخر رفت پایین بعد از 10مین دیدم با یک مایع ظرفشویی گلی برگشته ویه چوب شور ازش توضیح خواستم
در جواب :خب بیچاره حاج علی همین مایع رو فقط داشت اگه نمی گرفتم ناراحت میشد
بعدش هم بابت خوراکی ها هم حاج علی بهم اصرار ممیکنه هی میگه سک سک بگیر هر چی دوست داری بگیر
.من که میگم نمی خوام اون اصرار میکنه .انگار حاج علی مفتی بهش میده
.
.خانوم میره توفکر بعد بهم میگه مامان فکر کن تو بمیری بعد من بشینم آهنگهای محسن یگانه گوش کنم به یاد تو گریه کنم ![]()
.(خداییش هم خنده داره هم گریه نداره )
.
که بی منت هم نبود بهم میگفت مامان فکر کنم دیگه دارم سیندرلا میشم ها...![]()
![]()
.
( اصلا از روی عصبانیت نگفتم باباجانش از ته دل بود).با کلی سوغات برای الیانا خانوم البته ما هم سرمان بی کلاه نماند
.ولی اینجا برای الیانا میذارم که برای خودش چی آورده باباش
.
.
زرد و بیرمق خواهرم هی حرص میخورد خدا الان شوهرت میخواد بیاد اونوقت قیافت رو نگاه
خوبه قبل سفر اینطوری نشده بودم والا وای به حالم مگه نه
..برای چی
...اا..اصلا مگه خودشون مریض نمی شند ...ولی خداییش خیل اوضاع بی ریخیتی داشتم خودم هم نمی تونستم خودم رو تحمل کنم ولی خداییش از وقتی اومد حسابی انرژی ونیرو گرفتم خدا حفظش که داره این ضعیفه 45 کیلویی رو تحمل میکنه .(یادم رفته اینحا وبلاگ الیاناست هی من دارم از خودم میگم )![]()

(عقد نه) میخوام بابااحمد رو غافلگیرش کنم
.دهمین سالگرد ازدواجمون
رو به میمنت میگیرم در کنار الیانای گلم خوشبختی رو کامل میبینم
.
![]()
رفت دوش بگیره بعد از چند ثانیه یه صدایی از حمام به گوشم رسید
رفتم دیدیم الیانا شونه رو ورداشته ودور موهاش پیچونده اولش ترسیدم وبهت زده شدم
والیانا با دیدن من گریه اش شدت گرفت بعد حالا برعکس من خندم
میگرفت کلی با موهاش ور رفتم فقط تونستم یه مقداری رو نجات بدم تمام دندونه های شونه رو شکوندم ولی در نهایت یه مقداری باید قیچی میشد تا راحت بشه
این از الیانای شانه به سر
.
من جدی نگرفتم وقتی رفت کلاس وبرگشت بهم میگه نباید از دخترت حالش رو بپرسی خوب شده یانه
تا اومدم بغلش کنم و قربون صدقه اش برم
بچم حالش بهم خورد
ومعذرت می خوام کلی بالا آورد خلاصه چند بار تکرار شد بردیمش دکتر ودارو هاش رو گرفتم دیروز که اصلا حال نداشت ومدام کز کرده بود یه گوشه نه اینکه الیانا بچه پر جنب وجوش واز همه مهم تر پر حرفه من داشتم می مردم از این احوالش
که یه گوشه خواب بود ویا میگفت مامان بیا کنارم دراز بکش تاشب که باباش میخواست بره مسافرت .
الهی قربون اون قلب کوچولوت برم من نفس مامان وبابا
.اینقده باهاش حرف زدم که قانع شد از اینکه اون بخوابه ومن برای باباش قران نگه دارم وپشت سرش آب بریزم ![]()
![]()
![]()
.بی خانمان که میگم یعنی کل اتاقش رو جمع کردم وقصد کردم تغییر بدم همراه باتغییر خونه که انگار نحس شده واین خونمون داستان شده واسه خودش
.وحسابی الیانا در خونه بی برنامه است مگه اینکه من دلم بسوزه برای زمانی که در خونه هست براش وقت بذارم و یه جورایی سرش رو گرم کنم و الا روی ریپیت دیدن سی دی های مورد علاقه اش می ره چهار الی پنج بار پشت هم میبینه
.
.چند بار اومد ازم پرسید مامان چته چرا تو فکری چی شده آخه مامان جون؟ هی میومد هی میرفت خیلی بیقراری میکرد تا باباش از اطاق اومد وپرسید چی شده که من یهویی بغضم ترکید
گفتم حالم خوب نیست وبعد از چند ثانیه که داشتم با باباش حرف میزدم دیدم الیانا با یه فنجون کوچولو که توش چند تا حبه قند بود بایه قاشق بزرگ اومد
بیا مامان بیا بخور حالت خوب شه ببخشید دستم نرسید لیوان بزرگتر بردارم
وای اون لحظه دلم میخواست محکم بغلش کنم
...خدایا ممنونم برای این فرشته مهربونی که به من دادی
.
.(واقعا اون لحظه انگار یه ظرف آب سرد رو من خالی کردند)
؟
.
. ولی شما باید شبا به موقع بخوابی من روزا باشما میشینم سی دی تماشا می کنم .
چه ساده نگاه میکنی .از نگاه تو همه چیز ساده وزیباست
.
![]()
.(که خدا رو شکر قسمت شد با هاش تلفنی حرف زد )
.
.خیلی با هوش و اصلا نمی تونم همینطوری یه چیزی بهش جواب بدم همیشه دلیل قانع کننده ای برای هر کاری می خواد.به حرفایی که من با دیگران میزنم مخصوصا با پدرش خیلی دقت میکنه وهمه رو تو حافظه اش ضبط می کنه .
(منظورش مادر شوهرم) نمی تونست یه زنگ به مامانم بزنه نذاشتم به حرفاش ادامه بده دیدم دهنش رو بست میزنه رو دهنش بعد میگه اهووم بیا اصلا لال میشم هیچی نمی گم بعدش هم روش رو از ما برگردوند
.![]()
از بالا وپایین رفتن توی پارک اصلا خسته نمیشدند ما بزرگترها اینقده خسته بدیم که حتی حوصله حرف زدن هم نداشتیم ولی این فسقلی بادمجونا انگار انرژی نهفته داشتند تازه میرسیدیم و می خواستیم چادر پهن کنیم وبخوابیم سر حال میشدند
.
.
وبابا احمد برده بود تعمیرگاه ولباسها هم داخل ماشین ما
حالا بابا مجید اشکان اومده بود وگفت تا ماشین درست بشه من یه ماشین کرایه کردم بریم مزار ابوعلی سینا .فکر کنید من وخاله با الیانا واشکان چیکار کردیم زیر اشکان یه پلاستیک گذاشتیم والیانا هم اومد بغل من .رسیدیم اینقده اینا رو تو آفتاب گردوندیم تا خشک شدند
.

.
.
.![]()
.
ولی به محض رسید به فیروزکوه باورتون نمیشه بارون ومه فوق العاده بود خدایا شکرت
چه نعمتی هوای تازه وخنک من اصلا تحمل گرمای شدید رو ندارم
و در آخر این دومین باری بود که ما به همدان رفته بودیم اون دفعه بهتر بود .
| Design By : Night Skin |





